|
افسانه نيست! تمام شعرهايم را مي سوزم، حالا كه اميدي به نجاتشان نيست، نه از چاه، نه از رود... وسربلندم! به سربلندي و آماده به مرگي ِ پزشكي كه تمام بيماران خود را كشته است، قبل از رسيدن سربازها!
به دانش آموزم، يوسف ب. كه وقت زيادي ندارد... فرشته اي را كه برايت چنگ مي زند، باور كن! رودها و ميوه ها را باور كن! و حالا برايم انشايي از بهار بنويس! زندگي آنقدر هم چيز جالبي نيست، يوسف! جاي همه چيز اشتباه مي شود؛ قلب بايد جاي عشق باشد، يك بار مي بيني پناهگاه بيماريست! شانه ي پدر، بايد پناه باشد، گاهي مي لرزد! زندگي، مدرسه، دانشگاه، ريش پرفسوري مهندسي كامپيوتر، آنقدر ها هم چيز جالبي نيست! پنجره اي را كه رو به نور باز مي شود، باور كن! و انشايت را براي فرشته ها بخوان...
فصل یکی مانده به آخر: برگ های نارنجی، آرام آرام از چشمانم می افتند! صدای خش خش از من فاصله می گیرد... فلاش بک: "فصل اول: به شکوفه های سیب خیره ام، غافلگیر می شوم: دو دست بر چشمانم می آید، لمس می کنم... فصل دوم: قهوه ای ِ چشمانم از سرخی سیب ها برق می زند. دو دست بر قامتم حلقه می شود، پیشانی ات بر گرده ی من است." رو به برگ های نارنجی - از چشمان می افتند- لبخندم محو می شود، صدایی نمی آید؛ غافلگیر می شوم: تا به رد پا برسم، دیر می شود دور می شوی...
تمام شعرهایم را نقد می کنند و باز، برای با تو بودن چیزی کم است! دست می کشم و شانه هایم را به تو وعده می
دهم، اگر نه، روسری های کهنه ات مال من
باشد؟ وارد اتاق میشوی و دمپایی هایت
را کنار چوب رختی درمی آروی. کش ِ موهایت را باز می کنی، دستی به موهایت می کشی و
با خستگی دو سه بار با شانه که مدام گیر می کند، موهایت را روی شانه ات می ریزی. دندان
هایت را نشان آینه می دهی و به من نگاه می کنی. بالای سرم می آیی و دستم را از روی
سینه ام بلند می کنی و سرت را به جای دستم روی سینه ام می گذاری، نیم خیز می شوی و
صورتم را که نگاه می کنی خس خس ِ خسته ی نفس هایت را حس می کنم. بوسه ی کوچکی به
شانه ام می زنی و پشت انگشت اشاره ات را به ریش های سه روزه ی گونه ام می کشی. دوباره
سرت را روی سینه ام می گذاری و چند نفس عمیق می کشی و خوابت می برد و من هیچ نمی
فهمم!
به بهار:دختر پاییز ماشین پدر را می گویم: "پیاده که شدی، تا دوردست ها می دوید و اشک هایش را پاک می کرد..."
بازی ات بود، نه نازت! پنجره ی نیمه باز و اجازه می کردیم، وقتی باد، حواس پرده را پرت می کرد خواب،بودنت را ببینیم لطافت تنت را، و خیره ماندنت را به آینه. ■ خیال پرواز داشتیم در بن بست حنّانه! 6/5/87
حضور شما، انگاری که دارند ماشینی را بالانس درجا می کنند، ردیفمان می کند. بالانس درجا که شدیم دیگر چیزی نیست که بنویسیم. می گویند نوشتن(بیشتر شعر را می گویند، شاید هم عرفان و تصوف و غیره را می گویند ولی مهم نیست!) زاده ی درد است؛ اما این آدم ِ بالانس درجاشده(خودم را می گویم)برای یک توده ی خوبی و یک بغل گل(پررو نشوید شما را می گویم) چه بنویسد که آبکی درنیاید؟ حالا شما مدام با اینکه "دارم موهام رو شسوار می کشم" و "پولک به پلکم می ریزم" و "به صورتم فوتوشاپ کار میکنم"، زیباییهایت را برای که تکرار می کنی؟ نه! حرف های روزمره ی ما با شما خود شاعرانگی ست؛ آخرین باری که صندوق پیام گوشی شما را -که همه اش از پیام های ما پر بود- چک کردیم، به شما گفتیم:
مریمی سپید به حسرت رویا می دید: "قاصدک است! پر از مژدگانی و شادباش..." ■■■ رها شده، روی دفتری هدیه ای شد، ناغافل... ■■■ در نیمه شبی، نیمه ابری: "عاشقانه به آغوش کشیده شد!"
چندی پیش، به ما دستخط فرستادند که تا کدام سواره -همه مَحرَم اند- بزخری ات کند، پشت چشمت و لبها همرنگ اند. بکارت به کارَت نمی آید، رویای بهشت نمی بینی؟ when i'm tired, since five year ago avril lavigne
کوری چشم تمام زشتی های دنیا، 2/87
با گونه های صورتی ای که داری، 9/87
قرار است مادر، زیباترین دختر شهر را برایم نشان کند؛ یعنی تو را می شناسد؟ 10/87 |
About![]()
گهگاه که - اسیر بی خوابی- Archivesهفته دوم تیر 1388هفته دوم خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 Links
انجمن مجازی شعر ایران |