تبليغاتX
راهنمای پرواز - بن بست حنانه





















راهنمای پرواز

امیرحسین رجب زاده عصارها

 

بازی ات بود، نه نازت!

پنجره ی نیمه باز و اجازه می کردیم،

وقتی باد، حواس پرده را پرت می کرد

خواب­،بودنت را ببینیم

لطافت تنت را،

و خیره ماندنت را به آینه.

خیال پرواز داشتیم

در بن بست حنّانه!

6/5/87


حضور شما، انگاری که دارند ماشینی را بالانس درجا می کنند، ردیفمان می کند. بالانس درجا که شدیم دیگر چیزی نیست که بنویسیم. می گویند نوشتن(بیشتر شعر را می گویند، شاید هم عرفان و تصوف و غیره را می گویند ولی مهم نیست!) زاده ی درد است؛ اما این آدم ِ بالانس درجاشده(خودم را می گویم)برای یک توده ی خوبی و یک بغل گل(پررو نشوید شما را می گویم) چه بنویسد که آبکی درنیاید؟ حالا شما مدام با اینکه "دارم موهام رو شسوار می کشم" و "پولک به پلکم می ریزم" و "به صورتم فوتوشاپ کار میکنم"، زیباییهایت را برای که تکرار می کنی؟
که دلسوخته برویم سرِ دفتر و از پولکِ پلک شما و از موی تابیده ی دوست­داشتنی بنویسیم؟
که یادمان باشد نهایت آرزویمان نفس کشیدن در موهای شماست؟
که یادمان نرود قرار است به آرزوهامان برسیم؟

 نه! حرف های روزمره ی ما با شما خود شاعرانگی ست؛ آخرین باری که صندوق پیام گوشی شما را -که همه اش از پیام های ما پر بود- چک کردیم، به شما گفتیم:
"تو یه دفتر شعر داری تو اینباکسِت!"
شما خندیدی!

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت19:29توسط امیر عصارها | |