|
بازی ات بود، نه نازت! پنجره ی نیمه باز و اجازه می کردیم، وقتی باد، حواس پرده را پرت می کرد خواب،بودنت را ببینیم لطافت تنت را، و خیره ماندنت را به آینه. ■ خیال پرواز داشتیم در بن بست حنّانه! 6/5/87
حضور شما، انگاری که دارند ماشینی را بالانس درجا می کنند، ردیفمان می کند. بالانس درجا که شدیم دیگر چیزی نیست که بنویسیم. می گویند نوشتن(بیشتر شعر را می گویند، شاید هم عرفان و تصوف و غیره را می گویند ولی مهم نیست!) زاده ی درد است؛ اما این آدم ِ بالانس درجاشده(خودم را می گویم)برای یک توده ی خوبی و یک بغل گل(پررو نشوید شما را می گویم) چه بنویسد که آبکی درنیاید؟ حالا شما مدام با اینکه "دارم موهام رو شسوار می کشم" و "پولک به پلکم می ریزم" و "به صورتم فوتوشاپ کار میکنم"، زیباییهایت را برای که تکرار می کنی؟ نه! حرف های روزمره ی ما با شما خود شاعرانگی ست؛ آخرین باری که صندوق پیام گوشی شما را -که همه اش از پیام های ما پر بود- چک کردیم، به شما گفتیم:
|
About![]()
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با اجازه نویسنده امکان پذیر است. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
شمس لنگرودي |