|
تمام شعرهایم را نقد می کنند و باز، برای با تو بودن چیزی کم است! دست می کشم و شانه هایم را به تو وعده می
دهم، اگر نه، روسری های کهنه ات مال من
باشد؟ وارد اتاق میشوی و دمپایی هایت
را کنار چوب رختی درمی آروی. کش ِ موهایت را باز می کنی، دستی به موهایت می کشی و
با خستگی دو سه بار با شانه که مدام گیر می کند، موهایت را روی شانه ات می ریزی. دندان
هایت را نشان آینه می دهی و به من نگاه می کنی. بالای سرم می آیی و دستم را از روی
سینه ام بلند می کنی و سرت را به جای دستم روی سینه ام می گذاری، نیم خیز می شوی و
صورتم را که نگاه می کنی خس خس ِ خسته ی نفس هایت را حس می کنم. بوسه ی کوچکی به
شانه ام می زنی و پشت انگشت اشاره ات را به ریش های سه روزه ی گونه ام می کشی. دوباره
سرت را روی سینه ام می گذاری و چند نفس عمیق می کشی و خوابت می برد و من هیچ نمی
فهمم!
|
About![]()
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با اجازه نویسنده امکان پذیر است. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
شمس لنگرودي |